تبليغاتX
حرف لحظه ها

حرف لحظه ها

حرفهایی برای نگفتن

خسته ام از این دقایق بی لبخند ...

من که خوب می دانم
بادبادک بی تاب تمام ترانه ها
همیشه پر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد
دیگر چه فرق می کند که بدانم

باد از کدام طرف می وزد


                                                                     یغما گلرویی

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 8:58 توسط harf |


آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها

-        به یکدیگر

آن  بام های   بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:18 توسط harf |


(Helen fisher) ، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی، یکی از سرشناسترین محققین موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهای متعددی در این مورد به چاپ رسیده، از جمله "آناتومی عشق" ( ۱۹۹۲) و "جنس قوی" ( ۱۹۹۹) که به رل زنان در جامعه می پردازد. کتاب جدید او با عنوان "چرا عاشق می شویم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در این مورد می پردازد .

 مجله اشپيگل مصاحبه حالبي با اين پرفسور انجام داده :

 مجله شپیگل: خانم فیشر، زنان و مردان با ازدواج ، به یکدیگر قول عشق تا هنگام مرگ می دهند. طبق گفته شما ولی معمولا بعد از ۴ سال این قول به جدایی می انجامد؟

برای دیدن ادامه مصاحبه به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:41 توسط harf |


ماهیها چقدر اشتباه میکنند

قلاب،

علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟

آزمون زندگی من پر از قلابهاییست که وقتی اسیر طعمه هایش میشوم

تازه می فهمم، ماهیها بی تقصیرند...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 9:23 توسط harf |


جهان را بنگر سراسر

که به رخوتِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود

از خویش بیگانه است.


                                                                                                                                                                             شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 11:52 توسط harf |


بالاخره بعد از مدتی هفته گذشته موفق شدم این کتاب تحسین شده میخائیل بولگاکف، نویسنده شهیر روسی با ترجمه خوب دکتر عباس میلانی را تمام کنم. نمی دونم چرا خوندن این کتاب زیاد ( نزدیک به یکماه) طول کشید، شاید سبک سورئال جادویی کتاب دلیلش بود، شایدم بی حوصلگیها اخیر خودم.

نویسنده سه داستان با تفاوت زمانی را پیش می بره و در اواخر کتاب بهم پیوند میزنه. داستانهایی که در بستر پس زمینه های مذهبی، اجتماعی و عاشقانه پیش میره و با توجه به شرایط نگارش کتاب، از درون مایه های خفیف سیاسی دوران خفقان سیاسی استالینی هم بی بهره نیست.  

نویسنده در طول کتاب بازیهای جالبی با مفاهیم سنتی و مدرن می کنه که جالب توجه و تأمل به نظر می رسه از جمله تقابل شیطان (ولند) با دو روشنفکر اساسا لائیک سرشناس و تلاش شیطان برای اثبات داستان مسیح به این دو. (برلیوز و بزدومنی) جالبتر آنکه این تقابل شیطان به حمایت از حقانیت مسیح به مرگ دردناک یکی و روان پریشی دیگری می انجامد.

در پایان ماجراهای عجیب و غریب داستان شیطان و همراه های عجیب ترش در مسکو، و روایت مصلوب شدن مسیح به ظاهر سرنوشت مرشد و مارگریتا، زوج عاشق داستان سومه که راهکار نویسنده است برای دنیای بهمریخته امروزی، عشق و ایمان. هر چند بازهم عجیب و جالبه که شیطان این آرامشو پیشکش می کنه.

بولگاکف سالهای زیادی رو صرف نوشتن این رمان کرده و در نهایت به کمک همسرش تو آخرای عمرش تمومش کرده و پس از مرگش با جرح و تعدیل و با تیتراژ کم منتشر می شه و جالبه که تو مدت کوتاهی تبدیل به کالای بازار سیاه می شه.

بهر حال از دید من این کتاب و حواشی همراهش حتماً حتماً ارزش خوندن رو داره.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 13:43 توسط harf |


نمی دونم چرا خبر فوت محمد نوری اینقدر ناراحت کننده بود، راستش خیلی وقتی میشه که توی هیاهوی شلوغ پلوغ موسیقی های روز از پاپ گرفته تا رپ و راک کمتر مجال گوش دادن به موسیقی اصیلی مثل موسیقی محمد نوری رو پیدا کردم، اما خبر مرگش خیلی سنگین بود. اصولاً فارغ از جنس کار، وقتی کاری با دل دادن همراه باشه خیلی دلنشین از آب در می آد و کارهای مرحوم محمد نوری از این دسته بود. نازنین مریم رو شاید بتوان از کارهای جاودانه موسیقی سنتی شکیل ایران دونست که کاملاً کلاسیک به شمار می ره. هرچند آثار به یاد ماندنی استاد فراوانند، ای ایران ایران استاد از کارهای فاخر و غرور آفرینش بود و همچنین آهنگ نمیشه غصه مارو... .

آنچه که از دست دادن استاد رو سخت تر می کنه این واقعیته که ظهور بزرگی مثل محمد نوری در آسمان هنر ایران چقدر بعید بنظر می رسه. موسیقی استاد با بهره گیری از اصول آوایی غربی کاملاً رنگ و بوی ایرانی داشت و افسوس و صد افسوس که دیگه نداریمش...

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره      
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت
سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

 نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

 

 

شعر از حسن منزوی

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 10:52 توسط harf |


تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم
تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ... چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد
منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر
تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست
تو می خندی
حواست نیست

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 10:23 توسط harf |


نمی دونم می شه بیخیال همه چیز شد یا نه؟ احساس عجیبیه، نمی دونم این دلمشغولی جدید یه قمار جدیده، یه خیال صرفه یا یه فریب دیگه. به قول یه دوست قدیمی کاش هیچ جایی قرار نبود تصمیم بگیریم بین حالات مختلفی که فرقش با هم خیلیه.

بعد از ایام کما مانندی که راستی راستی داشت تو این کویر بی آب و علف دیوونم می کرد، حالا باید فکر کنم به یه تصمیم بزرگ، که نمی دونم اصلاً تصمیم من مهمه یا نه؟!

دیروز یک ساعتی توی خیابونهای این شهر نا مهربون ول گشتم، نتیجه هیچ هیچ

باور دارم که توی بی معرفت پاندول آشفتگی داوئمی من شدی که می آد، بهم می ریزه و می ره...

راستی می دونی همه چی چقر طولانی شده؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 11:34 توسط harf |


بدتر از تنهایی توی تنهایی، تنهایی توی جمع آزاردهنده ست. یه نومیدی مضاعف از انتظاری که یک جمع بتونه تلخی تنهایی بگیره اما زکی از تنهایی که انگار نهادینه شده با یک مشت خاطرات و ترس و محافظه کاری مقابل روابط جدید.

 

 

ابرهاي پاييزي دلگير من

جوونترها چهره دلگير من

چشمهاي من بيخبر هاي ساده

منتظرهاي دل به جاده داده

مردمك هاتون به كجا زل زدند

باز مژه هاتون به كجا پل زدند

كاش بدونيد كه دارم هنوزم از اشتباه قبلي تون مي سوزم

با اينكه هيچكس نيومد پيش من

شب زده ها چشم هاي درويش من

تنها نبودم حتي يك دقيقه

با تنهايي كه بهترين رفيق، كه بهترين رفيق

+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 17:42 توسط harf |